روزی..... جوانی
وبلاگ شخصی سعید باقری
برای دانلود روی گزینه Endirme ........... ver کلیک کنید. یکی از موضوعاتی که همیشه برای من جالب بوده دسته بندی و قرار گرفتن هر چیزی در جایی که با آن مشابهت دارد است. یه عبارتی به نظر من هر کس با توجه به رفتارهایی که دارد و آن رفتارها نیز نشآت گرفته از تفکرات وی میباشند, میتواند به مکانها و گروهای مختلف برود یا نرود. یکی از موارد بی نظمی از این قاعده که مدتیست فکر مرا به خود مشغول ساخته است انسانهایی هستند با ظاهر کاملا موافق با تعالیم و آموزه های اسلامی پیرو گروهایی که اختلاف بنیادین با اسلام دارند. اگر بخواهیم به صورت روشنتر بحث کنیم ; دختران و پسرانی که دارای ظاهری کاملا محجوب که به نظر من نشات گرفته از تفکر و تریبت صحیح می باشد دنباله رو افراد و تفکراتی هستند که هیچ سنخیتی با ریشه های تفکراتی آنها ندارند.دختری در این جامعه که انسانهایش خود را به خواب زده اند و اسم مسلمان را برای لامذهب نبودن انتخاب کرده اند و خدا را برای My God گفتن می خواهند ,با حجاب کامل به دانشگاه قدم میگذارد و بعد از گذشت زمان هم تغیری در رویه او ایجاد نمیشود نشان از اعتقاد شخصی خود او به حجاب کامل دارد در غیر این صورت مانند بسیاری که با گذشت هر ترم یک تخفیف به خود می دهند و در آخر با پاچه های لخت و .... به خانه پدر یا کس دیگر می روند میشد.اما واقعآ کسی که راه صحیح نمود های ظاهری خود را پیدا میکند و مسیرهای "انحرافی معقول" را نیز تشخیص می دهد نمیتواند انسانها و پیشگامان راه درست و غلط را تشخیص بدهد؟ اگر بگوییم انتخاب پیشگام راه درست سخت است شناخت پیشگامان کج راهه و انحراف کار دشواری نیست.امروز که خورشید حقیقت بعد از ابری شدن هوا و باریدن بارانهای خون حق و نا حق خود را نمایان کرده است انسانهایی که قدرت تشخیص درست دارند باید به راحتی بتوانند راه درست را پیدا کنند یا حد اقل مسیرهای اشتباهی را تشخیص دهندحتی اگر در هوای تیره و فتنه آلود چند وقت قبل به مسیری اشتباه افتاده بودند الان وقت اصلاح مسیر و بازگشت از راههای اشتباه است.همین نقطه است که مرا در فکر فرو برده است;آیا تفکر و اصول بنیادین آنها هم با راه درست در تناقض است یا هنوز نتوانسته اند تشخیص دهند اشتباه کرده اند؟!!!خیلی دوست داشتم حرفها و دلایل آنها رابشنوم... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن(1):این بحث برای کسانی که اسلام واقعی رو دوست دارند و اعتقاد دارند که شیعه بدون "ولایت" شیعه که هیچ مسلمان نیز نمیباشد قابل درکه!!!! پ.ن(2):من هیج وسیله مشخصی را حجاب کامل نمیدونم و اینجا را هم مجال مناسبی برای این بحث نمیبینم فقط اعتقاد دارم که اسلام ازحجاب تعریف روشنی دارد و من نیز به همان اکتفا میکنم. پ.ن(3):چند روز پیش شنیدم یکی از همین خانما با کسی که مورد دار بودنش واضح بوده نامزدی کرد. انگار کمی خسته ام! اینجا دورتر از جایی است که شما ایستاده اید٬ کمی حرف دارم انگار٬ کمی بهانه! امشب صادقانه تنها مانده ام٬ جایی میان خودم و شما! جایی میان دروغهای زندگیمان که به آن عادت کرده ایم٬ جایی میان عادتهای زندگیمان که دروغ گفته ایم! من حرف دارم ولی حرف هایم بماند٬ بماند برای خودم٬ برای پر کردن فاصله ها! حرف ها و فاصله ها میان ماست٬ هرچه هست میان ماست! بماند برای ما بماند میان ما! "منوچهر نجفی" منبع "وبلاگ مهندسی شیمی بهمن ۸۵" 3:30بعد از ظهر رفتیم تبریز مراسم ختم پدر بزرگ یکی از بچه ها بعدش رفتیم بی پولی دیدیم , بعدش رفتیم قهوه خونه و فروشگاه , بعدش بی پولی کشیدیم آخر سر ساعت 10 اومدم خوابگاه و شام و دارو خوردم و نوشتم و خوابیدم. یکی از اتفاقاتی که تو خلاصه ی بالا بود و به نظرم ارزش تمرکز کردن و داشت, رفتن به قهوه خونه برای اولین بار بود!همیشه فک میکردم قهوه خونه جای یه سری پیرمرد باشه که برن دودی براه کنن و چایی بخورن.اما بر عکس شاید از مجموع 30 - 40 نفری که اونجا بودن 10 تاشون بالای 40 سال داشت و ما بقی جوون بودن! قیافه هام اصلا به قیافه هایی که فکر میکردم پاتوقشون اونجا باشه شباهت نداشتن! اونجا که بودم یاد تعریفایی افتادم که از کافه های زمان صادق و جلال و .... شنیده بودم.اطلاعیه های رو دیوارام جالب بود:"نمایشگاه نقاشی"و "آموزش بازیگری" و... ! نمیدونم باید تاسف خورد یا نه... ولی در کل جالب بود.(حیف که هیچ کدوممون جرات نکردیم عکس بگیریم) اما موضوع جالب بعدی "بی پولی" بود, همونطوری که تو فیلم بدون هیچ حساب کتاب خاصی یه آدم پولدار و کار بلد, مفلوک و خاک بر سر شد و کل اصول و قوانین تلاش و موفقیت اعم از قورت دادن غورباغه و بلعیدن دایناسور و ... را زیر سوال برد ما چهار تا دانشجوی پولدار و متشخص هم نمیدونم چه جوری شد یه هو همه بی پول شدیم و وسط خیابون محتاج پول تاکسی!البته همونجوری که ایرج نهایتآ تونست به یه جایی برسه ما هم با رو کردن تمام سکه هامون تونستیم خودمونو تا ایستگاه دانشگاه برسونیم و صحیح وسالم برسیم خوابگاه! "ولی ایرج و درک کردیم , بدجوررررررررررررررررررررررررر" دقیقآ ۱۰ صفحه از کتاب باقی مونده و من با یه نگاه خاص سعی دارم برداشتی از رمان داشته باشم: مایکل شخصیه که مادر زادی دچار نقصی بوده که اون نقیصه تو دنیای بدون مایکل خیلی زشت و نامبارک محسوب میشده , مایکل بدون هیچ دلیلی مادرش رو دوست داشته یا به عبارت بهتر دنیای "ما و دیگران" مایکل متشکل بوده از مایکل و مادرش در یک طرف و باقی انسانها در طرف دیگه پس حس دوست داشتن انسانی مایکل به مادرش میرسیده. مایکل هیچ دلیلی برای داشتن دنیای دیگران پیدا نمیکرده و هیچ دلیلی هم برای جدایی از اون نداشته. داستان رو که میخوندم یاد "مورسو*" میافتادم البته مایکل بیشتر رذایل مورسو رو نداشت یا به عبارت بهتر توانایی شناخت و قدرت درک کمش باعث میشد خیلی از داشته های زشت مورسو رو نداشته باشه. دوست دارم داستان با پیروزی تفکر مایکل تموم بشه.... اما دنیای امروز ما! یه جورایی شبیه همون سالهای پر از جنگ و التهاب ایی که مایکل در اون به سر میبرده. تو این دنیا سخت میشه راحت بود و به راحتی سختی های زندگی دامن همه رو میگره. دنیایی داریم که برای زندگی کردن باید فریاد زد, پس هر گروهی که صدای بلندتری داره با وجود ناحق بودنش و قلیل بودنش و بی وجود بودنش بازم پیروز میشه.تو این دنیا اگه مثل مایکل هم باشی که صدا تو فقط یک نفر بشنوه(دکتر) باز هم صدای اون نامردها اونقد بلند هست که نتونی تو آرامش زندگی کنی , اونقدر دنبالت میان که تو جنگلهایی که موش های خاکی هم طاق موندن ندارن پیدات میکنن و متهمت میکنن به فریادهایی که اصلا درکشون نمیکنی! این همن رنجیه که جلال به عنوان هشتمین قطعه ی کتابش باید میسپرد برای چاپ! تو دنیایی زندگی میکنیم که با آرزوی زندگی , زندگی انسان رو نابود میکنن و تو دنیایی زندگی میکنیم که به بهانه دنیا , دنیای انسانی رو نابود میکنن و تو دنیایی زندگی میکنیم که انسان رو به بهانه انسانیت نابود میکنن و ... ای کاش جلال بود و رنجی رو که ما هم میبردیم مینوشت ... ولی نه .... ای کاش بنویسد تا بخوانند کسانی که توانستند نبینند دنیای آنها را!
چقدر سخت است وقت نمیتوانی بگویی بهترین آدمهای دوران را دوست داری و یا فراموش کنی تمام شرافت وانسانیتت به خون همان بهترین ها وایسته است .چه ملال آور است وقتی می بینی با نسلی همراه شده ایی که سخره گرفتن شاهدانشان در روز آخر مشعوفشان میکند.
چقدر سخت است که نمیتوانی بگویی من این بهترینها را نه به خاطر وابستگیهایم که به خاطر خودشان دوستشان دارم و آنها نیز به خاطر آن نمکها که بعداً به زخمهاشان پاشیدند یه میدان نرفته بودند که به خدای همین عزیزان این امتیازات که شما از آن دم میزنید خاصیتی جز همان نمک نشسته بر زخم نداشت.
.... و چقدر سخت است نمیتوانی بگویی و فراموشش نیز هم که به ولله این همان حرفهاییست برای نگفتن و حکایت همچنان باقیست....
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


